حرفزدن مداوم با خودمان ممکن است به چرخهای تبدیل شود که حالمان را بد و بدتر کند
افکارمان ما را از دست خودمان نجات نمیدهند. درعوض، موجب بهوجودآمدنِ چیزی خطرناک میشوند؛ چرخههایی منفی که ظرفیت منحصربهفرد انسان برای دروننگری را بهجای نعمت به نفرین بدل میکنند و عواقب سنگین بالقوهای هم برای سلامت جسمی و هم برای سلامت روانیمان به بار میآورند.
دانیل کانمن در کتاب جدیدش دوباره سراغ قضاوتهای انسانی رفته است
فهم پدیدههای نمایی تقریباً برای ما ناممکن است. عمدۀ تجارب ما در جهانی کمابیش خطی روی میدهد. اگر چیزی در حال شتاب گرفتن باشد، معمولاً تا حد امکان به شتاب خود ادامه خواهد داد. تغییر نمایی [مثل شیوع این ویروس]واقعاً چیز دیگری است. ما آمادگیاش را نداریم. کسب آگاهی در این زمینه زمان زیادی میبرد.
حسی شبیه «نیستی»، و این یعنی همهچیز
قرنطینۀ دستهجمعی، گذشته از تراژدیها و ناامیدیهایی که با خود داشت، امکان دستیابی به «نیستی» را در بالاترین سطح ممکن برایمان فراهم کرد، بهویژه برای قشر مرفه که این امکان را داشتند تا خودشان را با قرنطینه وفق دهند و شرایط آسایش نسبی را برای خودشان مهیا کنند، کسانی که میتوانستند به ویلاهایشان بروند، مایحتاجشان را سفارش داده و دمِ در تحویل بگیرند، نتفلیکس تماشا کنند و از پخش زندۀ کلاسهای ورزشیِ آنلاین استفاده کنند.
حتی در مواجهه با آنهایی که بالاترین حد اعتمادبهنفس کاذب را دارند و همچنین کلّهشقترین، خودشیفتهترین و مخالفترین آدمها هم میتوان کاری کرد تا ذهنشان پذیرای ایده های دیگران شود.
ما آدمها دوست داریم حرف و عملمان با هم بخواند، اما خیلی اوقات این اتفاق نمیافتد
فلاسفه از دکارت تا کانت تا دونالد دیویدسون کوشیدهاند تا نظریهای ارائه کنند که چگونه آدمیان میتوانند هم منبع معنا باشند و هم تابع قانون علیت. از دیدگاه دکارت، آدمیان صرفاً دو چیز متفاوتاند که بهشیوهای رازآلود به هم بسته شدهاند، چنان که گویی یک کرگدن و یک کوسه را به هم بدوزید.
ماریان پاور در آستانه چهل سالگی یک روزنامهنگار معمولی بود و از شرایط زندگیاش رضایت نداشت. ماریان مجرد بود و ناراضی، بدهکار بود و اطرافش پر از دوستانی که ظاهراً همه موفقتر از او بودند. اما در همه سالهای جوانی ماریان برای مشکلاتش فقط یک راهحل داشت: خواندن کتابهای خودیاری بیشتر. پاور از بیستوچهار سالگی درگیر خواندن کتابهای خودیاری شده بود و بدون عملکردن به هیچکدام از توصیههای فقط سراغ کتاب بعدی را میگرفت. تا اینکه یک روز تصمیم گرفت زندگیاش را تغییر بدهد. چه میشود اگر هر ماه از دستورات یک کتاب خودیاری پیروی کنم؟
زندگی سخت است، برای بعضیها که حقیقتاً ناجور پیش میرود. این سختی همراه میشود با آدمهای موفق، پولدار، زیبا و محبوبی که صبح تا شب تلویزیون و دیگر رسانهها نشانمان میدهند. طبیعی است که گاهی دلمان بخواهد ما هم جای یکی از آنها باشیم. اما اگر این آرزو واقعاً جدی شود چه؟ تاد می، فیلسوف آمریکایی، معتقد است تعداد اندکی از ما اگر چنین انتخابی جلویمان باشد، قبولش میکنیم.
مرشدان خودیاری و منتقدان آنها درباره دورانی که در آن زندگی میکنیم چه حرفی برای گفتن دارند؟
در همه تاریخ، آدمها از وضع زندگیشان ناراضی بودهاند. اما احتمالاً در هیچ عصری به اندازه امروز احساس شکست نمیکردهایم. همه ما دنبال مقصرهایی میگردیم که بار ناراحتی خودمان را سر آنها خالی کنیم؛ و ازقضا، یکی از اصلیترین مقصرهایی که پیدا کردهایم «خودمان» بودهایم. اگر دنیا به کاممان نیست، دلیلش ضعفهای خودمان است. پس باید خودمان را بهتر کنیم. ولی تا کجا میتوانیم بهتر شویم؟ اصلاً از کجا معلوم که مقصر ما باشیم؟
خودکنترلی با تکنیک «دگر-خود»
«فاصلهگرفتنازخویشتن به ما اندکی فضای اضافه میدهد تا بتوانیم درباره یک موقعیت عقلانی و منطقی فکر کنیم.» این کار به ما اجازه میدهد تا لگام احساسات نامطلوبی مثل اضطراب را بکشیم و آنها را مهار کنیم؛ تابآوری ما را در انجام وظایف چالشبرانگیز افزایش میدهد و خودکنترلی ما را تقویت میکند.
تحقیقات جدید روانشناختی فهم ما از اهمالکاری را، بهمثابۀ رفتاری کاملاً رایج در میان انسانها، بهطور بنیادین تغییر دادهاند. امروز میدانیم که اهمالکاری پدیدهای بسیار پیچیده و چندجانبه است که بخشهای مختلفی از کارکردهای ذهنی ما را درگیر میکند. درواقع، فهمِ ما از خودمان، از آینده، از لذتها و وسوسهها، از ماهیتِ وظایفمان، خلقوخوهایمان و تجربههایمان همه در اهمالکاریهای ما مؤثرند.
مهدی ملکمحمد
متأسفانه واقعیتهای میدانی و نظرسنجیها و برآوردهای وزارت بهداشت نشان میدهد که چنین انتظاری محقق نشده و اکثریت جامعه ایران اکنون بهجز رعایت پروتکلهایی ساده و ممکن مانند شستن دستها و زدن ماسک (بیتوجه به کیفیت و کارایی آن) در رفتارشان تغییر مؤثری ندادهاند.
خردهپرخاشگری چیست؟
به تحقیرها و توهینهای بهظاهر کوچک، اما زیانآوری که نثار گروهی خاص میشود «خردهپرخاشها» میگویند. هم شوخیهای پیشپا افتادهای که فرهنگ و لهجۀ اقوام را به سخره میگیرند مصداق خردهپرخاشها هستند و هم بیاعتناییهای عمدی یا غیر عمدیای که زنان بهخاطر جنسیتشان در محیط کاری تجربه میکنند. باور رایج میگوید «خردهپرخاشها» بر عملکرد فردی و اجتماعی تأثیر منفی میگذارد و مشکلاتی جدی برای افراد ایجاد میکند.
اغلبِ کتابهای خودیاری وعده میدهند اگر کمی امید و اراده داشته باشیم و اندکی خوشبینی چاشنی کار کنیم، مشکلات روزمرۀ ما را حل خواهند کرد و ما را به همۀ آرزوهایمان میرسانند. منتقدان صنعت خودیاری این حرفها را داستانهایی پوچ و بدون اعتبارِ علمی میدانند که مشتی شارلاتان برای عوامفریبی سرهمبندی کردهاند. اما کتابهای خودیاری میلیونها نفر از سراسر دنیا را متقاعد کردهاند که حلال مشکلاتشان هستند.
یک استاد مشهور فلسفه در دانشگاه استنفورد معتقد است راه جدیدی برای مواجهه با اهمالکاری کشف کرده است، چیزی که خودش آن را «اهمالکاری ساختیافته» نامیده است. در این روش شما فهرستی از کارهایی که بر عهده دارید آماده میکنید، سپس مهمترین کارهایی که در صدر فهرست چشمک میزنند را کنار میگذارید و خودتان را سرگرم کارهای بیاهمیتتری میکنید که در نوعِ خودشان اصلاً هم بیفایده نیستند. اینطوری تبدیل میشوید به یک اهمالکارِ پرکار و محبوب.
نگاهی به پارادوکس رضایتمندی
دیگر پیری و پیر شدن تغییر کرده است. سالهای بعد از ۵۰ سالگی به خصوص ۶۰ سالگی برای بسیاری بهتر از قبل از آن است. جایی که پیش از این پایان زندگی آغاز میشد امروز شروع نیمه دوم است که حتی زیباتر از نیمه اول هم هست که پر است از جوانی و سلامت و رویای آینده.
اگر من فکر کنم میدانم، زیرا افراد پیرامون من فکر میکنند میدانند، و افراد پیرامون من همگی فکر کنند میدانند، زیرا افراد پیرامون آنها همگی فکر میکنند میدانند، در اینصورت آشکار میشود که همگی ما میتوانیم دارای این حس قوی دانایی باشیم هرچند هیچ کس واقعاً فهمی از موضوع مورد بحث ندارد.
آخر شب، وقتی جداً قسم خورده اید که گوشی را کنار بگذارید یا رایانه را خاموش کنید، باز وسوسه میشوید تا برای آخرین بار نگاهی به صفحۀ نمایش بیندازید، مبادا پیامهایی را که آشنایان درجه چندم یا حتی غریبهها برای درخواست دوستی یا اشتراک یک خبر فرستاده اند از دست بدهید.
اگر این راهکارها مطابق میل جامعه نیست، به دلیل مشاهده تبعیضها و شکافهای طبقاتی روزافزون و اطلاع از وضعیت زندگی برخی دیگر از ساکنان زمین است که در رفاه و آسایش روزگار میگذرانند و مسئولیت این تفاوتها بر عهده علم روانشناسی نیست باید مشکل را در جای دیگری جستوجو کرد.
با ظهور روانشناسی ، مطالعه درمورد افرادی که متناسب با هنجار نیستند، سرنخهای بسیار ارزشمندی را در مورد این که ما به عنوان یک گونه چیستیم، به عنوان یک فرد چه چیزی میخواهیم و چگونگی عملکرد مغز ما و همچنین درخشان کردن عمیقترین و تاریکترین نیازهای ما ارائه داده است.