bato-adv
bato-adv
کد خبر: ۱۹۱۶۶۰

دل‌نگرانی آقای سین و تقاضای حلالیت

تاریخ انتشار: ۰۲:۵۳ - ۰۴ خرداد ۱۳۹۳
مطلب زیر را آقای حمید لطفی به سایت فرارو ارسال نموده‌اند


باسلام به فراروی اندیشه‌ها

این مطلب را به نیابت از آقای سین مینویسم به امید آنکه آن دل‌شکسته بخواند چون میدانم هنوز هم علاقمند به اخبار سیاسی واجتماعی‌ست و سایت‌هایی از نوع فرارو را دنبال می نماید...

این ماجرا ده سال پیش برای آقای سین اتفاق افتاده است ولی چند وقت پیش خوابی کابوس‌وار دید که باز هم یک داغ قدیمی را برایش تازه کرد. آن هم خواب دختری که در جوانی به او دلسپرده بود اما قسمت نشده بود به او برسد بهتر است مابقی ماجرا را خود جناب سین بازگو کند:

ماجرا از یک خواب بد شروع شد/ خواب دیدم که مرده ام و جنازه‌ام را کنار قبر گذاشته‌اند؛ هر کسی از کنار جنازه‌ام رد می‌شد چیزی می‌گفت و من به خوبی حرف‌های خوب و بدشان را می‌شنیدم تا اینکه ناگهان زنی روبروی جنازه‌ام ایستاد و گفت:
-دیدی! دیدی! دنیا ارزشش را نداشت! تو دلم را شکستی آرزوهایم را به باد دادی!

این جملات چنان رعشه‌ای به جانم انداخت که ناگهان با فریاد از خواب بلند شدم. به شدت عرق کرده بودم و هنوز هم چهارستون بدنم می‌لرزید. باور نمی‌کردم بعد از این همه سال هنوز هم به من فکر کند آخرین بار که از لیلا خبر داشتم وقتی بود که شنیدم ازدواج کرده اما چرا هنوز هم از من دلگیر است و به من فکر می‌کند؟

لیلا خواهرکوچکتر بهترین دوستم مجید بود. من و مجید مثل یک روح در دو بدن بودیم. من بیشتر از آنکه خانه خودمان باشم خانه آن‌ها بودم؛ حتی وقتی که مجید ازدواج کرد باز هم دوستی ما به همان قوت سابق باقی ماند. لیلا خیلی با من راحت بود و من هم او را مثل خواهر کوچکترم دوست داشتم.

مجید چون پدر و مادرش را از دست داده بود دو خواهرش زهرا و لیلا با او زندگی می‌کردند، هرچند کاملاً عیان بود که همسر مجید از اینکه آن دو خواهر با آن‌ها باشند ناراضی بود. این موضوع را از سردی رفتار او با دختران جوان به خوبی می‌دیدم، اما چاره‌ای نبود باید می‌سوختند و می‌ساختند.

اوضاع برای لیلا وقتی بدتر شدکه خواهر بزرگش ازدواج کرد و رفت و اینک او مانده بود تا زخم زبان‌های همسر برادر را بشنود. شاید همین باعث شده بود که لیلا با من آن همه صمیمی شود. طوری که هر وقت خانه‌شان می‌رفتم انگار دنیارا به لیلا داده باشند، گل از گلش باز می‌شد و آنچنان گرم می‌گرفت که کم کم از مجید خجالت می‌کشیدم به همین علت رفت وآمدهایم را کم کردم. هرچند می‌توانستم تصور کنم که لیلا در چه تنهای وحشتناکی گرفتار شده است اما هرگز فکر نمی‌کردم لیلا طور دیگری حساب کرده باشد.

من دیگر خانه مجید نمی‌رفتم. ازطرف دیگر لیلا حال و روز مساعدی نداشت تا اینکه مدتی بعد لیلا با واسطه‌ای پیغام فرستاد اگر به او علاقه دارم قدم پیش بگذارم!

باورم نمیشد لیلا آنچنان در مخمصه افتاده باشد که به دنبال راه نجاتی می‌گردد. لیلا مرا ناجی خود می‌دید اما من هیچ علاقه‌ای به او برای تشکیل زندگی در خود نمی‌دیدم. هرچند او را بسیار دوست داشتم اما دوست داشتنم از جنس دیگری بود.

تعلل‌های من به خوبی به لیلا فهماند که من کسی نیستم که آرزوهایش را بر من بنا کند. عاقبت لیلا با اولین خواستگار رفت می‌دانستم که در آن مدت چقدر پیر شده است و من هم ازدواج کردم و دیگر خبری از او نداشتم تا امشب که این کابوس وحشتناک را دیدم.

حالا مانده‌ام ... نمی‌دانم! نمی‌دانم اگر او را یافتم چگونه او را متوجه کنم که من در حقش جفایی نکرده‌ام من ...

لیلا اگر این مطلب را خواندی؛ امیدوارم حلالم کنی و بدانی من مقصر نبودم...
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۹:۰۸ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۴
هیچ دلیلی نداره. خدا هم هیچ دستور و قانونی نداده که نخواستن خلاف شرع باشه.خیانتی هم نکردی.گناهی هم نکردی. خیلی ها هستن که اینجوری بودن. دلیل نمیشه.جز اینکه واقعا بد عهدی کرده باشی. در کل شاید دلیل دیگری باشه نه ازدواج
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۸:۳۹ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۴
اینم شد مطلب آخه....!!!!
بی مزه
انتشار یافته: ۲
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۸:۳۹ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۴
اینم شد مطلب آخه....!!!!
بی مزه
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۰۹:۰۸ - ۱۳۹۳/۰۳/۰۴
هیچ دلیلی نداره. خدا هم هیچ دستور و قانونی نداده که نخواستن خلاف شرع باشه.خیانتی هم نکردی.گناهی هم نکردی. خیلی ها هستن که اینجوری بودن. دلیل نمیشه.جز اینکه واقعا بد عهدی کرده باشی. در کل شاید دلیل دیگری باشه نه ازدواج