
آنچه از کریمخان باقی مانده بود- بعد از دورهای از جنگهای جانشینی و کشمکشهای ایلیاتی- به آقامحمدخان قاجار رسید. او هم که همه رقبا و دشمنانش را کنار زده بود، پایتخت را از شیراز به تهران برد. با قساوت و نبوغ، همه خانهای کوچک و بزرگ و قدرتهای محلی را - به جنگ یا تهدید و تطمیع - به اطاعت خود کشید، قفقاز را گرفت و گرجستان را در خون فروشست. بعد خراسان را از آن خودش کرد و برای تدارک رویارویی نظامی با روسها -که به قلمرو او دست دراز کرده بودند- به تهران برگشت.
روسها از اواخر دوره صفوی به گرجستان و قفقاز چشم داشتند. حتی به گسترش مرزهای کشورشان به نواحی جنوبیتر، به درون فلات ایران- و به روایتی رسیدن تا سواحل خلیج فارس- هم فکر میکردند. پیگیر خبرهای سرزمین ما بودند و برای رسیدن زمان مناسب اجرای نقشه جاهطلبانهای که در سر داشتند انتظار میکشیدند. سرانجام از فرصتی که سقوط اصفهان و ناآرامیهای بعد از آن تقدیمشان کرده بود حداکثر بهره را بردند و تا گیلان پیشروی کردند.
به گزارش اعتماد، در آغاز، کسی سد راهشان نشد. با عثمانیها هم که رقیبشان بودند در تجزیه قلمرو صفویان توافق کردند و مقاومتهای محلی را نه بدون زحمت، اما بیرحمانه فروشکستند. فروپاشی دولت مرکزی ایران و ضعف و زوالی که به جان خاندان صفوی افتاده بود نیز هر واکنش درخوری را ناممکن میکرد. بخشهایی از سواحل جنوبی دریای خزر را اشغال کردند و نخستین گامها «برای همیشه ماندن»، مثل تصمیم به کوچاندن جمعیتی از مسیحیان به گیلان را هم برداشتند.
در آن روزها و تا مدتی چنین به نظر میرسید که کار تمام شده است و روسها بر بخشی از خاک ما مسلط شدهاند. اما روند حوادث به ضررشان پیش رفت و در تثبیت جای پای خودشان ناکام شدند. نه گیلانیها از آنان استقبال کردند و نه زورشان به نادرشاه رسید. در مواجهه با تهدیدهای نادرشاه- که میدانستند عملیشان میکند- و مجموعه بیپایانی از مشکلات که درگیرش شده بودند، ناچار به عقبنشینی شدند و بخش وسیعی از مناطق اشغالی را تخلیه کردند (لارنس لاکهارت در «انقراض سلسله صفویه» به شماری از مشکلات روسها برای اشغال گیلان و تسلط بر این منطقه محصور میان کوه و دریا اشاره میکند). رفتند.
اما نه از طرح بزرگشان برای گسترش مرزهای جنوبی دست کشیدند و نه از گرجستان و قفقاز چشمپوشی کردند. فقط زمان و شرایط را نامناسب میدیدند. رفتند تا بعد، در فرصتی دوباره برگردند. بعد از قتل نادرشاه و سالهای وحشت و آشوب پس از آن نیز این فرصت دوباره برایشان مهیا نشد. البته خانها و خاندانهای آن نواحی، از گیلان گرفته تا گرجستان، عملا راهشان را از راه دولت مرکزی ایران- که به ریاست کریمخان زند در شیراز برپا بود- جدا کردند و هر کدام، در حد خودشان، حکومت کوچک خودمختاری را در گوشهای از آن ناحیه شکل دادند. البته چندتایی از این حکومتها به زندها اعلام وفاداری میکردند و چندتایی هم با روسها معامله و ارتباط داشتند. همچنین بودند کسانی که گاهی به این و گاهی به آن میچسبیدند.
این شرایط تا اوایل دوره قاجار و سقوط قطعی دولت زند ادامه داشت. آنچه از کریمخان باقی مانده بود- بعد از دورهای از جنگهای جانشینی و کشمکشهای ایلیاتی- به آقامحمدخان قاجار رسید. او هم که همه رقبا و دشمنانش را کنار زده بود، پایتخت را از شیراز به تهران برد. با قساوت و نبوغ، همه خانهای کوچک و بزرگ و قدرتهای محلی را - به جنگ یا تهدید و تطمیع - به اطاعت خود کشید، قفقاز را گرفت و گرجستان را در خون فروشست. بعد خراسان را از آن خودش کرد و برای تدارک رویارویی نظامی با روسها -که به قلمرو او دست دراز کرده بودند- به تهران برگشت. دومین عملیات جنگیاش در قفقاز را هم با کامیابی شروع کرد، اما شبی از شبهای پایانی بهار ۱۱۷۶ خورشیدی به قتل رسید و آن جنگ سرنوشتساز و اجتنابناپذیر را برای جانشین خود به میراث گذاشت.
چنان که لسانالملک سپهر در «ناسخ التواریخ» مینویسد، از قول یکی از نزدیکان آقامحمدخان روایت میکنند در روزهایی که مهیای جنگ با روسها میشد «یک شب که سورت سرما بهشدت بود در کنار آتش نشسته از اول شب انبری به دست کرده و زغالهای افروخته را در منقل یک یک همی گرفت و از این سوی بدان سو میگذاشت و این کار را به تکرار همی کرد و سر فرو همی داشت تا آنگاه که موذن بلندآوازه گشت. چون بانگ اذان بشنید آن انبر را از خشم میان منقل کوفت، چنان که زغالهای افروخته پراکنده گشت و گفتای خدای قاهر غالب یا او را بکش یا مرا از میان برگیر! روزی چند برنیامد که خبر مرگ پادشاه روس برسید.» دعایش مستجاب شد، اما عمر خودش نیز زودتر از آنچه انتظار میرفت به انتها رسید.