
روزنامه تایمز- برایان اپلیارد
وقتی این مرد گفت اقتصاد جهان به سمت فاجعه پیش میرود، مورد تمسخر واقع شد، اما اینک معاملهگران بازار سهام، اقتصاددانان، حتیسازمان فضایی ناسا، برای شنيدن صحبتهاي او هیاهو میکنند.
در یک کافه تریای شلوغ در ساحل بندر «نیوپورت» ايالت کالیفرنیا، نسیم نيكولاس طالب سرگرم خوردن سه نوع سالاد است و با دقت آنهایی را كه محتوای کربوهیدراتهای بیشتری هستند به کناری میگذارد. او به من میگوید چگونه زندگی کنم. «تنها راهي که ميتوانی به سرنوشت بگويی «گور پدرت» با گفتن اين جمله است که سرنوشت هیچ تاثیری بر چگونه زندگیکردن من ندارد. پس اگر کسی خواست تو را بکشد مطمئن باش که صورت خود را اصلاح کردهای.»
بعد از ناهار همراه او به بازار «سرکويیت سیتی» رفتم تا دو ضبط صوت «المپیوس» بخرد یکی برای من و یکی برای خودش. طالب به ضبط صوت نیاز داشت تا سخنرانیهای خود را ضبط کند (او براي هر جلسه سخنرانی 60،000دلار دریافت میکند پس یک ضبط صوت 100دلاری ارزشش را دارد.) آن ضبط دیگر براي من است، چون که ضبط صوت المپیوس من را با چای «ارل گری» خراب کرد و مرتب میگفت به شما بدهكارم. البته اهميتي نداشت چون من همیشه دو ضبط صوت با خود دارم و در هر صورت صبح روز بعد يك جایگزین خريده بودم.
به عبارتی دقيقتر، اين هزينه برای او هم مهم است و هم نيست. هر ساله او چندین هزاردلار بابت چنين پيشامدهايي مثل برگ جريمه خودرو يا ريختن چای کنار میگذارد و در پایان سال هر چقدر که باقي ماند را به امور خیریه میبخشد. پول از همان روز اول رفته شده به حساب ميآيد به طوري كه زيانهاي غیرمنتظره باعث ناراحتي نميشود. اکنون من 3 دستگاه ضبط صوت المپیوس دارم.
او چای را روي ميز ريخت، در حالی که «بلک بری» خود را محكم نگه داشته بود. او هنگام خواندن ایمیلها، ناگهان برآشفته شد، چون كنسولگري هند در نیویورک گذرنامهاش را نگه داشته بود كه براي پرواز به «برمودا» به آن نياز داشت. آدمهايي را در نیویورک و به دلایلی در فرانسه بسيج كرده بود تا گذرنامهاش را بگيرند. قضيه مهم این است: گذرنامه گمشده و چای ريخته شده هر دو قوی سیاه بودند، پرندهای زشت و ناخوانده که همیشه در کمین نشسته است، دقيقا دور از چشم، هوشیاری تو را میرباید و برنامههایت را به هم میریزد.
البته بعضی اوقات هم پرنده زیبایی است. به خاطر درهمریختگی برچسبهای قیمت در «سرکويیت سیتی»، ضبطصوتها 20دلار ارزانتر برای ما تمام شدند. جهانی که ما زندگی میکنیم تصادفي، و ذاتا خارج از فهم ما است. او ميگويد «ما هرگز قادر به كنترل امور تصادفي نخواهيم بود.»
توضیح اينكه قوهای سیاه، در استرالیا کشف شدند. تا پيش از آن، هر انسان معقولی، فرض میکرد اين تئوری که تمام قوها سفید هستند غیرقابل انکار است، اما مشاهده فقط یک قوی سیاه آن تئوری را به هوا فرستاد. هر تئوری که درباره دنیای انسانی و درباره آینده داریم در معرض آسيبپذيري قوی سیاه، یعنی یک رويداد غیرمنتظره است.
ما درون قایقهایی شكننده روی امواج متلاطم نااطميناني پارو میزنیم. «دنیايی که در آن زندگی میکنیم بسیار متفاوتتر از دنیايی است که فکر میکنیم در آن زندگی میکنیم.»
در ماه مه سال 2007، كتاب «قوی سیاه: تاثير پديدههاي كاملا نامتحمل» طالب منتشر شد. كتاب در بين بسیاری چیزهای دیگر، ادعا ميكرد بیشتر اقتصاددانان و تقریبا تمامی بانکداران، دونشان انسانی رفتار کرده و بسیار خطرناک هستند. آنها در دنیایي خيالي زندگی میکنند که با مدلهای پيچيده ریاضی و سیستمهای پرطمطراق مدیریت ریسک، میتوان آینده را کنترل کرد. بانکداران و اقتصاددانان، به تحقیر طالب پرداخته و از دست وی عصبانی بودند. آنها میگفتند: طالب نمیفهمد.
تنها چند ماه بعد بود که بحران فراگیر جهانی خشك شدن اعتبار ناشی از وامهای رهنی، هویدا شد. نظام بانکداری جهانی در آستانه فروپاشی تلوتلو میخورد. طالب تبرئه شده بود. «این بزرگترین نشانه حقانيت من بود. اما برای من این حادثه يك قوی سیاه نبود، بلكه یک قوی سفید بود. چون میدانستم این اتفاق خواهد افتاد و اینرا گفته بودم. این برای «بن برنانكه» (ريیس بانک مرکزی آمریکا) یک قوی سیاه بود. من او را به عنوان راننده خودرو شخصی خودم هم استخدام نخواهم کرد. این آدمها خطرناک هستند. آنها در شان رشته خود نیستند.»
او در دسامبر 2007، در جمع بانكداران «سوسایتی جنرال»، دومین بانک بزرگ فرانسه سخنرانی کرد. به آنها گفت که روی کوهی از ريسكها نشستهاند، یک دسته قوی سیاه داریم. آنها حرف او را باور نکردند. شش هفته بعد، «ژروم کرویل» دلال پست فطرت و قوی سیاه، آنها را با زیان 2/7ميليارددلاری به زمین زد.
نتیجه اينكه امروز طالب تازهترین اندیشمند در جهان است. او برای کتاب جدید خود 4 میلیوندلار پول پیش گرفته است. او سالانه 30 سخنرانی برای بانکداران، اقتصاددانان، بازرگانان، حتی ناسا، اداره آتشنشانی ایالاتمتحده و اداره امنيت داخلی ایراد میکند. اما او به آنها نمیگوید چه کنند، چون او نمیداند. او فقط به آنها میگوید دنیا چگونه است و میگوید: «من پیشوا و مرشد نیستم. من صرفا مشکل را توضیح میدهم و میگویم شما از پس آن برمیآیید».
میتوان فهمید طالب غرق در تجربیات خود است.
هر چيزي اهميت دارد. او در نخستین جلسه با من، پرسید: «چرا به سبک کالیفرنیايی لباس نپوشیدهاید؟» همه چیز در ساحل «نیوپورت» کالیفرنیايی است. من یک ژاکت پوشیده بودم، هوا سرد بود. او شلوارک و یک پیراهن نخی پوشیده بود. لباسها اهميت دارند، آنها علامت میفرستند. او در اعتماد کردن به هر کس که کراواتزده هشدار میدهد. «باید از خود بپرسید، چرا او کراوات زده است؟»
طالب قوانینی دارد. در کالیفرنیا دوچرخه كرايه میکند نه اتومبیل. او معمولا «بلک بری» را با خود حمل نمیکند. او از مزاحمتها متنفر است. او واقعا از هزینه تلفن متنفر است، اما لپتاپ خود را با خود به هر جا میبرد و مرتب از آن استفاده میکند تا نکات پیچیده را نشان دهد و به دنبال مرجعها است. او ميگويد به همه ایمیلها پاسخ میدهد. براي اوهزاران ایمیل فرستاده ميشود. 60 ساعت در هفته کتاب میخواند، ولی هرگز روزنامه نمیخواند و تلویزیون نگاه نمیکند.
«اگر چیزی بحث روز باشد من در مورد آن میشنوم. من دوست دارم با مردم صحبت کنم. من آدم اجتماعي هستم. تلویزیون یک نوع اتلاف وقت است، آنچه ارزش دارد تماس و ارتباط انسانی است.»
اما بزرگترین قانون او این است: رژیم غذايی عجیب و تنبیهی و برنامه ورزش وی. سه ماه است که آنرا پیگرفته و حدود 9 كيلو وزن کم کرده است. او پیگیر افکار «آرتور دي وانی» یک اقتصاددان از نوع قابل قبول است که به مشاور تناسب اندام تبدیل شده است. تئوری این است که ما بر اساس طبیعت و ذات تکامل یافته خود میخوریم و ورزش میکنیم.
بشر اولیه کربوهیدرات نمیخورد، بنابر این آنها حذف ميشوند. او منظم ورزش نمیکرد و با داشتن یک ريیس مزاحم از استرسهای طولانی مدت رنج نمیبرد. ورزش باید نامنظم و شدید باشد. برخی اوقات طالب 4 ساعت در باشگاه ورزشي میماند یا 360 بار شنا ميرود و بعد به مدت 10 روز اصلا هیچ ورزشی نمیکند.
دوی آهسته مفید نیست، دوی سرعت خوب است. او دوست دارد قبل از سفر طولاني با هواپیما، خود را کاملا درب و داغان کند. استرس هم باید نامنظم و شدید باشد. انسانهای نخستین روسای بدی نداشتند؛ اما بعضا خود را به دهان شیر میانداختند.
او همیشه گرسنه است. در هر دو ناهاري كه با هم بوديم سفارش سه نوع سالاد میدهد و به من هم تعارف میکند. گفتوگوی ما از فلسفه متعالی و اقتصاد مادون چرخ میخورد و به سمت مواد رژیمی برمیگردد، مثل مانگو، بد است و سیب، خوب است به شرطی که از واريته قدیمی باشد.
انواع جدید پرورشي آن حاوی شکر است. رژیم او کارآيی دارد. او به نظر بسیار تندرست و شاداب میآید. او کارتشناسايی قدیمی خود را بهمن نشان میدهد. در عکس، بسیار چاق و میانسال است. اما حالا او 10 سال جوانتر از آن عکس به نظر میآید. «به اين عكس نگاه کن. آن عکس 7 سال پیش گرفته شده است. کربوهیدرات ممنوع!»
این مدیریت ریسک است، روبهرو شدن با آن جنبههايي از تصادفيبودن كه ميتوان كاري انجام داد. چند سال پیش به خاطر سرطان گلو تا پای مرگ پیش رفت. ابتدا تغییري در صدایش پیدا شد که به اشتباه تشخيص داده شد، تارهای صوتی او بايد از زمان کار در تالار بورس صدمه دیده باشد. همچنین او ريسك بالای دیابت فامیلی نیز دارد. او متقاعد شده رژیم تمدن امروز بشر که پر از کربوهیدراتها و شکر است مشکل اصلی است.
به نظر او، پزشکان بزرگواری که زمانی اعلام کردند کربوهیدراتهای ترکیبی برای سلامت شما خوب هستند، جانیانی هستند که باعث مرگ هزاران نفر شدهاند.
پس شما اکنون ميخواهيد بدانيد این آقا کیست؟ او در سال 1960 در لبنان به دنیا آمد. هر چند كه او بر روي اين هر دو واقعيت زندگي خود شک و ترديد مياندازد. سال تولد تقریبا همین سال است، او به خاطر سرقت هويت، دوست ندارد زمان تولدش را به ما بگوید و اعتقادی به شخصيت ملی ندارد. اما او یک هویت محلی دارد. او خود را یک شرقی مینامد، عضوي از تمدن مدیترانهای شرقی پیچیده نامفهوم. «تن و روح من مدیترانهای است.»
پیشینه نیاکان پدری و مادری او، باشکوه، مرفه و به لحاظ سیاسی برجسته بودند. آنها همچنین از مسیحیان ارتودوکس یونانی هستند. با کمال تعجب، این شکاک بزرگ، این غیرپیشوا که به هیچ چیز اعتقادی ندارد، هنوز یک مسیحی عامل به تکالیف دینی باقی مانده است. او به جنبش ملحدان آشوبطلب به رهبری ریچارد داوکینز به ديده تحقیر مینگرد.
چرا من به کلیسا میروم؟ این مثل آن است که از شما سوال کنم، چرا با آن خانم ازدواج کردید؟ شما دلیلتراشی میکنید. اما اینجا شاید فقط به خاطر عطر و بو باشد. من عاشق بوي شمع هستم. این موضوعی زیباشناختی است. او میگوید: اگر دین را رها کنید، مردم به باور ملیگرايی روي ميآورند، که باعث کشته شدن بسیاری از مردم شده است. دین همچنين راه خوبی برای برخورد با نااطمينانيها است. فشار خون را پايین میآورد. او معتقد است مردم مذهبی ریسکهای مالی کمتری میپذيرند.
او از یک مدرسه فرانسوی فارغالتحصیل شده است. سه سنت به زندگي او شکل داده است ارتودوکس یوناني، کاتولیک فرانسوي و عرب. آنها ضمنا به او آموختند به فهم متعارف اعتقادی نداشته باشد. هر مسلکی، تاریخی متفاوت از مبارزات داشت، کاملا متفاوت. این باعث شد تا به مورخان بیاعتقاد شود، تقريبا به همان اندازه كه به بانکدارها بياعتماد است.
اما، او همچنین به نحو سرنوشتسازی، از همان اوان کودکی آموخت که بزرگترها برداشت حقهبازانهای از احتمالات دارند. در بحبوحه جنگ داخلی لبنان كه از ترس بمبها و اسلحهها به زیرزمین پناه میبرد از بزرگترها مرتب میشنید که میگفتند جنگ به زودی پایان خواهد یافت. این بهزودي 15 سال طول کشید. او نسبت به احتمالات حساس شد و بعد از اخذ مدرک مدیریت از مدرسه بازرگاني وارتون در دانشگاه پنسيلوانیا برای دریافت مدرك دكتراي خود در دانشگاه پاریس، روی «احتمالات» تمرکز کرد.
برای غیرریاضیدانان، احتمالات، یک رشته پیچیده غیرقابل درک است. اما طالب با اثبات اینکه تمام ریاضیات احتمالات غلط است، آن را ساده کرد. اجازه دهید شما را با دو شخصیت ساختگی از کتاب طالب یکی متولد بروکلین آقای فات تونی و ديگري هم یک دانشگاهی به نام دکتر جان آشنا كنم. شما 40 بار یک سکه را میاندازید و تمام دفعات خط میآید.
شانس خط آمدن سکه در دفعه چهل و یکم چقدر است؟ دکتر جان به دانشآموزان ریاضی میباوراند که 50/50 است. فات تونی سرش را تکان میدهد و میگوید: شانس بیشتر از 1درصد نیست. او میگوید: «شما یا بازیتان گرفته یا هالوی به تمام معنا هستيد که میخواهید آن را 50 درصد بخرید. یا آن سکه باید یک چیزش باشد.»
شانس اینکه يك سکه 41 بار پشت سر هم خط بیاید بسیار ناچیز و بهاندازه عملا ناممکنبودن در این جهان است. این دیگر خیلی خیلی شبیه به آن است که بگويیم کسی تقلب کرده است. فات تونی میبرد. دکتر جان یک آدم ساده است. دکتر جان یک اقتصاددان یا بانکدار است که فکر میکند میتواند از طريق ریاضیات، ریسک را مديريت کند. فات تونی فقط بر آنچه که در دنیای حقیقی اتفاق میافتد، تکیه دارد.
سال 1985 بود که طالب دریافت چگونه میتواند نقش فات تونی را در بازارها بازی کند. فرانسه، آلمان، ژاپن، انگلستان و آمریکا موافقتنامهای امضا کردند تا ارزشدلار را پايین بیاورند. آن زمان طالب در نقش معاملهگر آپشن (اختیار معامله) در یک بانک فرانسوي کار میکرد. او آپشنهايي را نگه داشت که تقریبا هیچ هزینهای برایش نداشت و روی کاهش دلار شرط بست.
ناگهان این آپشنها ارزش عظيمی پیدا کردند. تمام فکر و ذکر او این شد که آپشنها را خریداری کند، او تشخيص داده بود وقتی بازارها رو به بالا میروند این بالا رفتنها با مقادیر اندک اتفاق میافتد، اما وقتی بازارها سقوط کنند معمولا از یک قوی سیاه آسیب میبینند و به نحو چشمگیر و پرسروصدایی سقوط خواهند کرد.
پاداش بزرگ در روز 19 اکتبر 1987، یا دوشنبه سیاه، نصیب طالب شد. این بزرگترین سقوط بازار سهام در تاریخ مدرن بود. « نسبت به هر رويداد دیگری در تاریخ، آن تاثیر بسیاری بر افکار من گذاشت.» این یک قوی سیاه عظیم بود. هیچ کس انتظار آنرا نداشت، حتی طالب. اما نکته اینجا است که او آماده بود.
او روی ستونی از آپشنهای دلار اروپايي بدون نیاز به هیچ پولی نشسته بود. بنابراین درحالی که دیگران در فکر خودکشی بودند، طالب روی سودهای 35 تا 40 ملیوندلاری نشسته بود. او حالا آنچه را که «پول گم و گور شده» میخواند، داشت پولی که به او اجازه میداد تا از کنار هر شغل دیگری بگذرد و به آرزوی بلند خود که نویسنده و فيلسوف شدن باشد، برسد.
او در والاستریت ماند تا اینکه از این کار دلزده شد و به شیکاگو رفت تا کارگزار بورس کالا شود، بازار پر سروصدای شفافی که از سوی شکاکترین مردم جهان، فات تونیها، اداره میشد. این را او کاملا میفهمید.
کتاب اول او، «اقدامات احتیاطی پویا، مدیریت آپشنهای معمولی و غیرعادی»، در سال 1997 به بازار آمد. او دیگر از کسوت یک معاملهگر محض، یا به گفته خودش «آدم کمی» (تحلیلگر کمیتها، کسی که از ریاضیات پیشرفته و آراسته برای تصمیمات سرمایهگذاری استفاده میکند) بیرون آمده بود، تا متفکری بشود که خودش میخواست باشد. او با استفاده از دریایی از اطلاعات وسیع که از بازارها به دست میآورد و ترکیبکردن آنها با درک موشکافانه معرفتشناختی، به مطالعه چگونه و چه میدانیم پرداخت، تا سنتزی یکه از دنیای مدرن شکل دهد.
در میانه این کارها بود که واضحترین اثبات حقانیت وی قبل از بحران مالی اخیر رسید. شرکت «مدیریت سرمایه بلندمدت» که یک صندوق بیمه سپردهگذاری بود در سال 1994 توسط افرادی که در بینشان «مایرون شولز» و «رابرت سی مرتون» برندگان مشترک جایزه نوبل 1997 در اقتصاد هم بودند، تاسیس شد. این بنگاه بالاترین درجه مقبولیت را داشت و پیچیدهترین تئوریهای آکادمیک مدیریت پرتفوی را مورد استفاده قرار داده بود. ولی در سال 1998 به شدت آسیب دید و چون بدهیهای معوقه به ارزش 25/1 تریلیوندلار داشت به دنبال خود نظام مالی را نیز به زیر کشید.
تئوری پرتفوی مدرن، قوی سیاه در آن سال که بحران مالی روسیه بود را به حساب نیاورده بود. طالب جایزه نوبل اقتصاد را یک بدنامی مینامد، که حمایتی خندهدار از بدترین نوع علم اقتصاد دکتر جانی میکند. فات تونی باید نوبل بگیرد، اما او خیلی باهوش است. «مردم به من میگویند اگر اقتصاددانان تا این حد نالایقند؛ چرا مردم به آنها گوش میدهند؟ من میگویم. آنها گوش نمیدهند، آنها فقط دارند به پرندگان یاد میدهند چگونه پرواز کنند.»
طالب صندوق بیمه سپردههای خود، به نام امپیریکا را ایجاد کرد که با هدف کمک به دیگر صندوقهای بیمه سپردهگذاری تاسیس شد تا ریسکهای خود را با استفاده از قالب پالایششده آپشنها مدیریت کنند- اینکه زیانهای کوچک در زمانهای آرامبودن بازارها تحمل شوند و در بازارهای پرآشوب سودی کلان ببرند. این قاعده خوب عمل کرد، اما پس از نخستین سال خوب، زمانی که بازار آرام شد بهتدریج ضعیفتر عملکردش ضعیف شد. او هنوز هم در بازار فعال است؛ اما عمدتا به صورت یک سرگرمی مثل «شطرنج».
سرانجام با دو کتاب، «خام شده با تصادفیبودن: نقش پنهان شانس در بازارها و در زندگی» و «قوی سیاه» و موجی از مقالات علمی، او خود را به یکی از غولهای اندیشه مدرن تبدیل کرد. البته هنوز هم بهدنبال آزار او هستند.
سال گذشته، نشریه انجمن آمار آمریکا، مقاله کاملی را در حمله به قوی سیاه اختصاص داد. اما من ناراحت نشدم. یک نقد بد، اما قابل اغماض در نیویورک تایمز منجر به چنان حمله بیرحمانه از طالب در وب سایت او www.Fooledbyrandomness.com شد که نقدکنندگان سرتاسر آمریکا از ترس خشم وی خود را کنار کشیدند. او کارش را بلد است و حق به جانببودن را حفظ میکند.
و آنچه او میداند خوب بهنظر نمیرسد. بحران وامهای کماعتبار به پایان نرسیده و میتوانست بدتر از این باشد. حتی اگر اقتصاد آمریکا از این بحران جان سالم به در ببرد، هنوز کوهی از ریسک و توهم برجای خواهد ماند. «آمریکا بزرگترین ریسک مالی است که شما میتوانید فکرش را بکنید.»
نخستین مشکل آمریکا این است که هم بانکها و هم دولت، از سوی اقتصاددانان دانشگاهی اداره میشوند که مدلهای فریبنده خود را دارند. انگلیس و اروپا دیدگاه بهتری دارند چون اقتصاددانان، مایلند بیشتر اهل عمل و هماهنگ با شرایط باشند تا اینکه از مدلها پیروی کنند. اما ما هنوز وابسته به نادانهای آمریکايی هستیم.
نکته اصلی این است که ما دنیايی ساختهایم که نمیتوانیم آنرا بفهمیم. جايی وجود داشت که او آنرا «ب ينابینستان» مینامد. این جايی بود که انسانهای اولیه زندگی میکردند.
بیشتر حوادث در دامنه بسیار باریکی از احتمالات روی میداد، درون توزیع احتمال زنگی شکل که هنوز هم به دانشآموزان آمار درس داده میشود. ولی ما اصلا آنجا زندگی نمیکنیم. ما در «افراطستان» زندگی میکنیم، جايیکه قوهای سیاه بهسرعت زاد و ولد میکنند، جایی که برندهها میخواهند همه چیز را برای خود بردارند و بقیه هیچ سهمی نداشته باشند. آنجا «بیل گیتسها»، «استیو جابها» و بسیاری از نویسندگان نرمافزار را داریم که در یک گاراژ زندگی میکنند. آنجا «دومینگو» وهزاران خواننده اپرا هستند که در «استارباکس» کار میکنند.
سیستمهای ما پیچیده، اما فوقالعاده کارآمد است. آنها ظرفیت اضافی ندارند، بنابراین قوی سیاه هر آن میتواند ظاهر شود. نظام بانکی بدتر از همه است.
«سیستمهای پیچیده اجازه کمکردن فعالیت را نمیدهند و همه از سیستم محافظت میکنند. نظام بانکی ذخیره مازاد ندارد. در یک محیط معمولی، بانکها هر روز ورشکست میشوند، اما در یک سیستم پیچیده میل به تجمع پیرامون واحدهای قدرتمند وجود دارد. همه بانکها یک بانک میشوند به طوری که همه با هم ورشکست میشوند.»
او با دلسردی اشاره میکند: بانکها از دو راه پول درمیآورند. یکی از راه بهرههايی که از حساب جاری ما میگیرند و دیگری بابت خدماتی که به ما ارائه میکنند. این پول بیدردسر و مطمئنی است. البته آنها ریسک هم میکنند، ریسکهای بزرگ، با دادن وامهای کلان، رهنها، ابزارهای مشتقه و هر گونه حقه و کلک عجیب و غریب دیگری که به ذهنشان بیاید. «بانکها هرگز یک سنت هم از این راه به دست نیاوردهاند حتی یک سنت. آنها با این کار برای مدتی سود میکنند، اما بعد همه چیز را در یک سقوط بزرگ از دست میدهند.»
بالاتر از آن، طالب ثابت میکند که تمرکزگرایی فزاینده اقتصادی، آسیبپذیری ما را در برابر فاجعههای طبیعی بالا میبرد. زلزله «کوبه» ژاپن در سال 1995 بهمراتب پر هزینهتر از زلزله توكيو در سال 1923 بود و مسیرهای بیشمار دیگری وجود دارند که ما دنیايی ساختهایم که با قوهای سیاه اداره میشود، برخی قوی خوب اما بسیاری قوهای بد هستند. پس ما در مقام افراد انسانی و کل جهان چه کار کنیم؟ در مورد جهان، طالب نمیداند.
او هیچ پیشبینی نمیکند، او به افرادی که از این راه پول درمیآورند توهین میکند و به آنها میگوید بروند شغل دیگری برای خود پیدا کنند. برای مثال، تمام پیشبینیهای قیمت نفت همیشه غلط از کار درآمده است، هر چند که عدهای به این کار ادامه دهند. اما او میداند دنیا چگونه به پایان خواهد رسید.
«دولتها و سیاستگذاران، دنیايی که ما در آن زندگی میکنیم را نمیفهمند، بنابراین اگر کسی هست که میخواهد این جهان را نابود کند، این بانک مرکزی انگلیس است که شرکت «نورترن راک» را نجات میدهد. بزرگترین خطر برای جامعه انسانی از سوی کارمندان دولتی است که در محیطهای این چنینی کار میکنند. آنها در تلاش برای کنترل محیط زیست بشر نمیفهمند که پیوند بین عمل و پیامدهای آن میتواند بسیار خطرناک باشد. کارکنان نظام دولتی میگویند لازم است پیشبینیهایی انجام دهند، اما مسوولیت ناپذیری کاملی است که مردم را مجبور کنید به شما متکی باشند بدون اینکه به آنها بگويید شما چقدر بیصلاحیت و
نالایق هستید.»
بانک «بیر استرنز»، که نورثرون راک از نوع آمریکایی است، نمونه دیگری از اثبات حقانیت طالب بود. او همیشه گفته است هر جا کار کنید و قرارداد ببندید آخرش به قرارداد با «جیپیمورگان» ختم میشود. این جی پی مورگان بود که بیر استرنز را با قیمت پایه ارزان خرید. بانکها باید خیلی شبیه رستورانهای نیویورک باشند. رستورانها میآیند و میروند، اما رستورانداری به بقای خود ادامه داده و رشد میکند و غذاها بهتر میشوند. بانکها ورشکست میشوند، اما بانکدارها با کاربرد مدلهای بیمصرفشان هنوز هم حقوقها و پاداشهای میلیونی میگیرند.
رستورانها دست به هر کاری میزنند، آنها آزمایش و خطا میکنند و نتایج واقعی را در دنیای واقعی میبینند. طالب معتقد به خوداصلاحی است.
این عنوان کتاب بعدی او است. آزمایش و خطا ما را از خودمان مصون نگه میدارد چون با این کار قوهای سیاه بیخطر را به چنگ میآوریم. به سه اختراع بزرگ عصر ما نگاه کنید: لیزر، کامپیوتر، و اینترنت. همه آنها در فرآیند تعمیر و اصلاح تولید شدند و هیچ یک از آنها به آنچه که قصد اولیه مخترعین بود ختم نشد. همه آنها قوی سیاه بودند. امید بزرگ برای دنیای ما این است که همانطور که با اشیا ورمیرویم، ظرفیت انتخاب بهترین بروندادها را داریم.
«ما توانايی تشخیص اشتباهات خود را بالاتر از حد میانگین داریم. این همان چیزی است که ما را نجات میدهد.» ما آیپاد را به واکمن ترجیح میدهیم. دانش پزشکی زمانی به صورت جهشی پیشرفت کرد که دلاکهای جراح دورهگرد جای نظریهپردازان بلندمرتبه را گرفتند. آنها صرفا با آنچه نتیجه میداد، همراه شدند بدون توجه به اینکه چرا نتیجه میدهد. حس ما از خوداصلاحی خوب بیایراد نیست، اما فقط کافی است تا از فاجعهای دوری کنیم که اکنون افراطيان ما را تهدید میکند.
او همچنین آرزو میکند ببینید که دیپلماتها از عارضه تشمع کبدی میمیرند. منظورش این است که آنها فقط میخورند و میآشامند و به میدان جنگ نمیروند. در جهان طالب، مهمانیها جزو چیزهای بسیار خوب برای او هستند.
راهبرد سرمایهگذاری خوب؛ یعنی گذاشتن 90درصد از پولتان در امنترین اوراق بهادار موجود دولتی و 10درصد باقیمانده را در تعداد زیادی کار پرریسک خرج کنید. با این کار از قوهای سیاه بد به دور میمانید و در معرض نوع خوب آن قرار میگیرید. کوچکترین سرمایهگذاری شما میتواند «محدب» شود؛ یعنی انفجاری بالا رود و شما را ثروتمند خواهد ساخت. شرکتهای فنآوری پیشرفته از بهترینها هستند.
اگر به موقع و ابتدای شروع کار این شرکتها وارد شوید ریسک ضررکردن آنها پایین است و احتمال سودبردن از آنها خیلی زیاد میشود. بانکها بدترین هستند تماما ریسک ضررکردن دارند. وسوسه نشوید که در بازار سهام خرید و فروش کنید.
«اگر مردم ریسکها را میدانستند هرگز سرمایهگذاری نمیکردند.» دیدگاه طالب نسبت به جهان بسیار فراتر از آنی است که گفته شد. او میلی ندارد درباره موضوعاتی مثل چیستی بشر، علم اخلاق یا هر کدام از دغدغههای سنتی فلسفه سخن بگوید چون بهقول خودش در این مورد زیاد نخوانده است، اما وقتی تحت فشار قرار میگیرد مطلع و سرزنده به نظر میرسد!
«ما باید نگران چیزهايی باشیم که میتوانیم کاری در مورد آنها انجام دهیم. من نگران مردم هستم که آنجا حاضر نباشند و میخواهم آنها را هوشیارسازم. ما باید نسبت به دانایی بیاعتماد باشیم. دانایی برای ما بد است. به یک فرد شرطبند 10 فقره اطلاعات در مورد مسابقه بدهید او اسبهای خود را انتخاب خواهد کرد. حال اگر 50 مورد هم بدهید انتخابهای او بهتر نخواهد شد. اما او به طرز خطرناکی مطمئنتر خواهد شد.
ما باید نسبت به محیط زنده پیرامون خود احتیاطکار باشیم، گرمشدن کره زمین ممکن است اتفاق بیفتد یا نیفتد اما چرا سیاره را آلوده میکنیم؟ و با توجه به احتمالات، سنجیده عمل کنیم. اما مورد دوم حد خود را دارد. هیچکس حتی طالب، نمیتواند همیشه شکاک زندگی کند. «این یک هنر است و کار سختی است.»
پس او نگران ردشدن از جاده نیست و در ورودی خانه خود را قفل نمیکند. «من نمیخواهم درباره خرت و پرتهای خانه گرفتار بدخیالی شوم.» اما همسر او در خانه را قفل میکند.
او به ارزشهای اشرافیت اعتقاد دارد، هر چند که بر نخبهگرایی پافشاری نمیکند: شکوه و وقار در ذهن و رفتار، شکرگزاری به هنگام فشارها، به همین دلیل است که باید قبل از این که سر به نیست شوید صورتتان را اصلاح کنید. او معتقد به شیوه مدیترانهای در صحبت کردن و گوش دادن است. توصیهای که به همه میکند این است: به مهمانیهای بسیاری بروید و گوش کنید، با قرار دادن خودتان در معرض قوی سیاه شاید چیزهايی یاد بگیرید.
از وی پرسیدم به نظر وی فضائل برتر انسانی کدامند؟ او سرانجام اینها را به زبان آورد: بزرگواری (دشمنان خود را تنبیه کن اما از آنان کینه بهدل نگیر)؛ بخشندگی (انصاف همیشه کارآیی به همراه دارد)؛ جرات (آدمهای خیلی کمی از آن بهره دارند)؛ پایمردی (وررفتن و کندوکاوکردن تا که به خواستهتان برسید).
بیايیم انسان باشیم آنگونه که انسان هستیم. دیدگاه اسطورهای و عظمتآفرین از بشر را قبول نکنید و بهتر به نفع جامعه کار خواهید کرد.
بالاتر از همه، تصادفیبودن امور را بپذیرید. بپذیرید که جهان مبهم و به نحور اسرارآمیزی ناشناخته، و غیرقابل شناخت است. از اعماق این جهان است که قوی سیاه ظاهر میشود و میتواند ما را نابود کند یا آزاد سازد. همین الان آنها دارند ما را میکشند پس یادتان باشد صورت خود را اصلاح کنید. اما ما میتوانیم همچون یک خانه بهدوش راهمان را تنها و بیکس بپیماییم. این بهترین کاری است که میتوانیم بکنیم. به طالب گوش کنید، این سخنان یک شخصیت باستانی است، یکی از بزرگترین روشنفکران مدیترانهای، زمانی که او میگوید: «آرامش را با کنار آمدن با آنچه نمیدانید بدست آورید.» اوه، راستی مواظب آن کروبوهیدراتها هم باشید!
پیشنهادات طالب برای زندگی برتر
1 - بدگمان بودن پرزحمت و پرهزینه است. بهتر است در مورد موضوعاتی که پیامدهای بزرگی دارند شکاک باشیم و در موارد کوچک و زیباشناختانه زندگی، ناقص، احمقانه و انسان بمانیم.
2 - به مهمانیها بروید. شما حتی نمیتوانید فکرش را بکنید که چه چیزهایی ممکن است در پوشش خوشاقبالی پیدا کنید. اگر از حضور در امکان عمومی اذیت میشوید، همکارانتان را بفرستید.
3 - فکر خوبی نیست از کسی که کراوات زده پیشبینی بخواهید. در صورت امکان شخصی که خود و دانش خود را خیلی جدی میگیرد دست بیندازید.
4 - بهترینها را برای مراسم اعدام خود بپوشید و با وقار و متانت بایستید. آخرین نقطه کمکی شما در برابر رویدادهای تصادفی این است که چگونه عمل میکنید. اگر نمیتوانید پيامدها را کنترل کنید، دستکم میتوانید شکوه و وقار رفتار خود را کنترل کنید. این شما هستید که همیشه حرف آخر را خواهید زد.
5 - سامانههای پیچیدهای که از زمانهای دور پیرامون ما بودهاند را به همنزنید. ما منطق آنها را نمیفهمیم. سیاره زمین را آلوده نکنید. بدون توجه به «شواهد» علمی، آن را همانطور که کشف کردیم باقی بگذاریم.
6 - یاد بگیرید با غرور شکست بخورید. خیلی سریع و بیغل و غش این کار را بکنید. با تسلط و تبحر یافتن در اشتباهات، آزمایش و خطا را به حداکثر برسانید.
7 - از بازندگان دوری کنید. اگر شنیدید کسی واژههای «غیرممکن»، «هرگز» و «بسیار سخت» را بیشتر اوقات استفاده میکند او را از شبکه اجتماعی خود اخراج کنید. هرگز برای پاسخ از «نه» استفاده نکنید. (برعکس بیشتر کلمه «بله» و «به احتمال زیاد» بکار ببرید).
8 - روزنامهها را به خاطر خبر آنها نخوانید. (فقط برای شایعات، درددلهای خوانندگان و البته شرح حال نویسندگان). بهترین فیلترکننده برای دانستن اینکه آیا خبری اهمیت دارد یا خیر این است که آنرا در کافه تریا، رستوران... یا (دوباره) در مهمانی بشنوید.
9 - سختكوشي در نهایت به شما يك استادي دانشگاه يا یک بيامو خواهد داد. براي اينكه جایزه بوکر یا نوبل یا جت خصوصی بهدست آورید نیازمند هم سختکوشی و هم شانس هستید.
10 - پاسخ ایمیلهای افراد رده پايین را قبل از افراد ارشد رده بالا بدهید. افراد رده پايین فرصت و تمایل بیشتری در به یادآوردن کسانی دارند که به آنها بياعتنايي كردهاند.