
بعد حسین جلو میآید. پیراهن استقلال تنش کرده و از وقتی ایران آمده استقلالی شده و حالا ۲۶ روز است که در مرکز یاسر نگهداری میشود. میگوید: خاله من خوشم نمیاد از بابام پول بگیرم، بابام پول نداره، من باید کار کنم مرد شم. حسین را به بهانه خوردن غذا به سمت اتوبوس بردهاند و حالا ۲۶ روز است که اینجاست. از مرز پاکستان به همراه برادرش آمده و اینجا ضایعات جمع میکنند. حسین ماهانه سه میلیون درآمد دارد که از آن دو میلیون را برای خانوادهاش میفرستد و بقیه را برای خودش نگه میدارد.
شهرزاد همتی_روزنامه شرق: از خیابان سپند تهران، دفتر انجمن حمایت از کودکان و زنان پناهنده (حامی) قرار است راهی طولانی را طی کنیم؛ به اندازه راهی که بچههایی از حدود یک ماه پیش طی کردهاند تا به مرکز نگهداری کودکان کار و خیابان سازمان بهزیستی رسیدهاند.
قرار است ما به همراه مسئول انجمن حامی، خانم فاطمه اشرفی که به عنوان یک نهاد مدنی در طرح جمعآوری کودکان خارجی به بهزیستی کمک میکند، محل زندگی این بچهها را ببینیم و با جایی که الان در بهزیستی نگهداری میشوند، مقایسه کنیم. قرار است مثل یک بچه کاری که از افغانستان راه زیادی آمده تا «افغانی» بیشتری را برای خانوادهاش در ولایتشان بفرستد، در خیابانهای آفتابزده تهران و حاشیههایش بهدنبال حقیقتی بگردیم که هر سال در میان هیاهوی جمعآوری کودکان کار گم میشود. بچههایی که کار میکنند تا مرد بشوند و دستشان را جلوی کسی دراز نکنند و خانوادههایی که یاد گرفتهاند این را به کودکانشان تلقین کنند که باید در خرج خانه کمک کنند.
این وسط، اما امسال همه از حکمی حکومتی میگویند. اینبار جمعآوری کودکان از خیابان حکم حکومتی بوده و با وجود مخالفت فعالان مدنی، سازمان بهزیستی و شهرداری، همه ملزم به اجرای این حکم شدهاند؛ حکمی که به نظر میرسد برایش هیچ برنامهریزی تازهای نشده است. طرح همان طرح جمعآوری پیشین است، بچهها تا مدتی جمع میشوند، اما کسی برای بعد از این تا مدتی، فکری نکرده است، اما، چون حکم است، باید اجرا شود.
مسئولان بیحوصله بهزیستی که احتمالا در این روزها آماج حملهها هستند یک طرف این داستاناند و کودکان خشمگینی که داشتن جای خواب و استراحت و غذای گرم را بهمثابه زندان میدانند، ضلع دیگر ایستادهاند. گوشه دیگر، اما نهادهای مدنی هستند که نقش ناراضی را بازی میکنند، بارها به اشتباهبودن این شیوه کهنه و نخنماشده اعتراض کردهاند و حالا هم مثل هر سال میگویند این راهش نیست.
خبرنگار و عکاس روزنامه «شرق»، بههمراه چند روزنامهنگار دیگر و تعدادی از فعالان سیاسی و مدنی از انجمن حامی برای دیدن زندگی این بچهها به اندازه یک نصف روز به جاهایی که رفتهاند سر میزنند تا از نگاه خودشان زندگی این کودکان را دنبال کنند.
اینجا انجمن حامی است؛ یکی از سازمانهای مردمنهادی که به مدیریت فاطمه اشرفی، حالا با توجه به شناخت کودکان و خانوادههای افغانستانی روی طرح جمعآوری کودکان افغانستانی که به قاچاق وارد ایران شدهاند و کار میکنند، نظارت میکند. اشرفی درباره طرح میگوید: قاچاق کودکان به ایران برای کار چند سالی است که اتفاق میافتد و تمام فعالان مدنی حوزه کودک روی این مسئله اتفاق نظر دارند، اما هیچوقت به این شدت شاهد آن نبودهایم. به نظر میرسد یک لاینی برای کار کودکان خارجی در ایران راه افتاده که باید آن را مورد نظر قرار داد. آمار این کودکان نسبت به سال ۹۷ بهشدت افزایش پیدا کرده است. سال ۹۷ به دلیل برخی مسائل اقتصادی یک دوره توقف مهاجرت از افغانستان به ایران اتفاق افتاد، ولی دقیقا از شش ماه گذشته این موج بهشدت افزایش پیدا کرده و در کنار این مهاجرت ما کودکان تنهایی داریم که به صورت قاچاق وارد ایران میشوند که ما در همین جامعه آماری که شناسایی کردیم متوجه شدیم ۳۵ درصد این کودکان بدون خانوادهاند، قاچاقاند و از ولایات هرات و بدخشان و بامیان به ایران آمدهاند.
بدخشان در منتهیالیه شرق افغانستان است و مسیرها و جادههای کوهستانی فراوانی دارد، اما آنها این مسیر را میآیند تا به ایران برسند. این کودکان از مرز قندهار به پاکستان و بعد به ایران میآیند، حتی تصور اینکه در این مسیر چه بر سر این کودکان میآید تا به اینجا برسند باورپذیر نیست.
اما مسئله راهی که این بچهها برای رسیدن به ایران طی میکنند، نیست؛ مسئله تمام اتفاقاتی است که در گاراژها و کارگاهها تجربه میکنند. بچههایی که خانه و خانواده ندارند و بیشتر به همراه فامیل و برادر برای کار به ایران میآیند تا درآمد روزانهشان را که بین ۳۰ تا ۵۰ هزار تومان متغیر است، برای خانوادههایشان در افغانستان بفرستند. آنها در خوابگاههای گاراژها کنار مردان جوان میخوابند و ممکن است مورد سوءاستفاده نیز قرار بگیرند.
حالا این بچهها جمعآوری میشوند و در مراکز بهزیستی نگهداری میشوند. تصمیمگیرنده درباره وضعیت آنها، اما نه بهزیستی است و نه انجمن حامی و نه شهرداری؛ اداره اتباع است که درباره این بچهها تصمیم میگیرد، درباره ماندن یا رفتن آنها. هنوز هیچ کودکی مطابق گزارشهای رسیده به خبرنگار «شرق» ردمرز نشده است و مطابق قوانین بینالمللی ایران نمیتواند بهسادگی تن به ردمرزکردن آنها بدهد و موظف است که امکانات لازم را در اختیارشان قرار دهد.
اما خبرهای رسیده خبرهای خوبی نیست. خبرهایی که اشرفی گاهی تأییدشان میکند و گاهی در برابرشان سکوت میکند. بیشتر این بچهها با دروغ جمعآوری میشوند. به آنها وعده خوردن غذای گرم داده میشود و آنها باور میکنند و نمیدانند قرار است به جای دیگری برده شوند. اشرفی میگوید: کموکاستیها وجود دارد، اما این اولینبار است که دولت سفت و سخت روی مسئله ساماندهی این کودکان ایستاده است. هرچند دولت سفت و سخت اینبار روی این طرح ایستاده، طرحی که میگویند حکم است، بهزیستی و شهرداری تمایلی به انجامش نداشتهاند، اما فرمانداری گفته این حکم است. در ایران بیش از ۳۳ بار اجرا شده است؛ یک طرح کهنه نخنما که بهزیستی تنها مجری آن است و برای دورههای موقت بچهها را قرنطینه میکند. اما بعدش چه میشود؟ هیچکس درباره بعدش فکری نمیکند.
صحبتهای خانم اشرفی تمام میشود و ماشینها برای بردن ما به روستای محمودآباد، در جاده خاوران، نرسیده به پاکدشت منتظر هستند. قرار است برویم خانه این بچهها را ببینیم. دور یکی از میدانهای خاورشهر، افغانستانیها توی میدان زیر سایه درخت پناه گرفتهاند و منتظرند یکی از کارخانهها، کارگری برای جابهجایی بستهها بخواهد. خیابانکشیها تروتمیز است و بهخاطر گرمای ۴۳ درجه تمام شهر زیر نور آفتاب میلرزد. انتهای خاورشهر، میان باغهای روستای محمودآباد، کورههای شکسته پاکدشت خودنمایی میکنند؛ کورههایی که تا همین چندسال پیش بچههای کوچکی در آن آجر میپختند و به آنها تجاوز میشد و جنازههایشان یکییکی پیدا میشد.
حالا قله یکی از کورهها شکسته، خانه محمدویس حسینی منظرهاش به این کورهها میخورد. یک ساختمان کوچک یکطبقه است که دری شکسته و قدیمی به همراه چند مبل چرمی حفاظ آن است. چندتا بچه بهقد، کلهشان را از لای در بیرون دادهاند و تماشایمان میکنند. صد متری باید جاده خاکی را طی کنیم تا به آنها برسیم. کله بچهها بزرگتر میشود و یکی از آنها که بغل مادرش است و دماغش روی لبش آویزان با لبخندی گلوگشاد برایمان دست تکان میدهد.
همه مثل مأمور آمار جلوی در ایستادهایم و به عموی محمدویس که کاغذهایش را توی هوا تکان میدهد نگاه میکنیم. میگوید برادرش سالها پیش مرده و محمدویس تنها نانآور مادرش بود. محمدویس ۱۳ ساله با خانواده عمویش به تهران میآید تا با هم ضایعات و پلاستیک جمع کنند و به کارخانههای اطراف بفروشند.
محمدویس ماهانه مبلغی را برای مادرش میفرستاد و شبها به خانه عمو میآمد. خانه عمو یک اتاق است و یک راهروی کوچک و یک آشپزخانه. همه اتاقها با پرده از هم جدا شده و توی اتاق بزرگتر که احتمالا نشیمن است تلویزیون نیست. آنها برای این خانه که دستشویی مشترک با همسایه کناری دارد ماهانه ۳۰۰ هزار تومان اجاره میدهند. عمو، اما از این وضع راضی است، چون میتواند پولی جمع کند. او میگوید: در افغانستان نه امنیت هست و نه کار، اینجا کار داریم و پول جمع میکنیم. عمو چهار فرزند دارد و پسر بزرگش هم با او کار میکند، اما از وقتی محمدویس را گرفتهاند، عمو دیگر پسرش را با خودش همراه نمیکند. عمو کاغذها را که استشهاد محلی همسایههاست نشانمان میدهد و میگوید از افغانستان برایش فرستادهاند و نشان میدهد او عموی محمدویس است.
میگوید مادر بچه بیقرار است، اما بچه را تحویلش نمیدهند. محمدویس در مرکز یاسر نگهداری میشود.
اقامتگاه یاسر
در کمرکش خیابان فدائیان، پشت یک پارک، مرکز نگهداری کودکان کار و خیابان یاسر است. درودیوارش شبیه مدرسههای قدیمی است که با نقاشی گلوبلبل میخواهند سرپا نگهش دارند. زنگ در را که میزنیم، در با صدای قیژ بلندی باز میشود و نگهبان راهمان میدهد به یک حیاط بزرگ بدون درخت. انتهای حیاط وسایل ورزشی پارکی گذاشتهاند که احتمالا از کنارش ردشدن هم در دمای ۴۰ درجه آتشمان میزند. خبری از هیاهوی بچهها نیست. توی راهرو کارکنان منتظرمان هستند. بچهها طبقه بالا هستند، طبقه بالا با یک در آهنی مثل در زندان از طبقه پایین جدا میشود. روی دیوارها میشود تابلوهایی را دید که تکدیگری را جرم میدانند. از پلهها که بالا میرویم، کمکم سروکله بچهها پیدا میشود. همهشان شبیه هم هستند... شباهتشان خواستن رفتن به خانه است.
توی یک راهروی بزرگ، فرش پهن کردهاند و در اتاقها که به موازات هم کشیده شده خوابگاهشان است. نگاهمان میکنند و میزنند زیر گریه. بعد رویشان را برمیگردانند و به هم میخندند. بچهها میگویند مرد شدهاند و نمیخواهند از پدرشان پول بگیرند. بیشترشان افغانستانی هستند و تکوتوک بینشان ایرانی هم پیدا میشود. چهارزانو مینشینیم و هرکدامشان برایمان تعریف میکنند. یکیشان اسمش بهزاد است و قبل از طرح جمعآوری جدید در هرندی دستگیر شده. ایرانی است و ۱۰ ساله. بچه محله فلاح و دندانهایش همه خراب است. قیافه بامزهاش را کج میکند و دستم را میگیرد و میگوید: خاله! ببین من یک چیزی میگم شما جواب درست بده به من. اگه من کار نکنم، خرج مادر و پدرم رو شما میدی؟ خاله من وظیفمه خرج بابام رو بدم که ازکارافتاده است... اگه من کار نکنم کی کار کنه؟
بعد حسین جلو میآید. پیراهن استقلال تنش کرده و از وقتی ایران آمده استقلالی شده و حالا ۲۶ روز است که در مرکز یاسر نگهداری میشود. میگوید: خاله من خوشم نمیاد از بابام پول بگیرم، بابام پول نداره، من باید کار کنم مرد شم. حسین را به بهانه خوردن غذا به سمت اتوبوس بردهاند و حالا ۲۶ روز است که اینجاست. از مرز پاکستان به همراه برادرش آمده و اینجا ضایعات جمع میکنند. حسین ماهانه سه میلیون درآمد دارد که از آن دو میلیون را برای خانوادهاش میفرستد و بقیه را برای خودش نگه میدارد.
شرایط اقامتگاه یاسر ایدئال نیست، بچهها به دلیل آنکه مدام درخواست خروج دارند، به دلیل احتمال فرار کمتر به هواخوری برده میشوند، گاهی زمان رفتن به هواخوری برای آنها به دو تا سه روز میرسد. تنها چیزهایی که اینجا دارند استراحت است و غذای گرم و کمی امنیت. اما همهشان دلشان جایی در بیرون گیر کرده، آنها خانوادههایشان را میخواهند. بهزاد میگوید: اینجا ناهار بهمون گوشت چرخکرده و سیبزمینی دادن، اما مامانم نمیشه. الان من نگرانم که مبادا اونها گرسنه بمونن...
احتمال اینکه در برخورد اول با این کودکان آنها به ما دروغ گفته باشند فراوان است، اما چیزی که مشخص است یک سؤال اصلی است که باید به آن سؤال ساده پاسخ داد... این بچهها بخشی از درآمد خانواده را تأمین میکنند، اگر آنها کار نکنند آیا کسی هزینههای زندگی آنها را متقبل میشود؟ در نهایت تکلیف این کودکان چه میشود؟ برنامه بعدی حکم برای این بچهها چیست؟