
بغض، گلوی پیرزن سیاهپوش را گرفته بود. با گوشه روسری اشکهایش را پاک کرد و نگاه دردمندش را به انتهای اتاق پذیرایی برد. جایی که عکس همسر مرحومش خودنمایی میکرد، مردی که پس از صدور حکم قصاص تنها پسرش، فوت شد. حالا پیرزن در تنهایی خود لباسهای عزا را اتو میکشد، سر مزار همسرش میرود، قرآن میخواند و داستان گذشت مشروط اولیایدم را تعریف و خاطره جهنمی هشتسال پیش را مرور میکند.