
غروب جمعه یکروز سرد اسفند موبایلم زنگ میخورد. صدایی گرفته از آنسو میگوید: «کیمیایی هستم. غروب جمعهها دلگیر است. دلم گرفته بود. گفتم با کسی حرف بزنم. یادم آمد دوستی دارم که مدتی است با او حرف نزدهام.» و حرف زد. گلهمند بود؛ از من و از حرفهایی که در چند گفتوگو راجع به او گفته شده بود. پیش از خداحافظی قرار دیداری گذاشتیم. یاد سالها پیش افتادم؛ همان سال که از سفری دوساله به کشور بازگشته و با من تماس گرفته بود برای یک دیدار.