هرچه به میدان بهارستان نزدیکتر
میشویم، تعدادشان بیشتر میشود و رنگبهرنگتر. دمِ ورودی مترو، محل قرار
کودکانهشان است تا از «چیزکی» که تا حالا توی مترو و خیابان کاسب
شدهاند، فلافلی بخرند یا نخرند. میگویند و میخندند و اصلا حواسشان نیست
که آنطرفتر، داخل باغموزه «نگارستان»، بچههایی از جنس خودشان منتظرند
به صف، برای بازدید از یک نمایشگاه. کودکان کارند و زندگیشان نه با ساعت و
تقویم بچههای عادی که با نبض بازار و زندگی «آدمبزرگها» میزند.
با ورود به باغموزه نگارستان، همان بچهها هستند اما اینبار با کولههای
یکشکل و نظم و ترتیب بیشتر. همزمان با کودکان کار منطقه مولوی به بازدید
نمایشگاه و موزه فرهنگ و ادبیات دوران کودکی آمدهایم؛ بچهها اما هنوز
حواسشان نیست کجا آمدهاند، از محوطه سرد و سبز باغموزه میگذرند و داخل
عمارتهای قاجاری نگارستان میشوند؛ جایی که هزارویک اسباببازی و کتاب و
خاطره آرام نشستهاند تا کسی بیاید و غبار تنهاییشان را پاک کند. شاید
خیلی مهم نباشد تاریخ ورود اسباببازی به ایران و تاریخچههایی که در
همینباره میشود اینور و آنور جستوجو کرد. بچهها با اولین قدمهایی که
داخل مجموعه نمایشگاه میگذارند، ژست فهمیدن به چهره میآورند و گوششان را
میدهند به راهنمایانی که قدمبهقدم با آنها مساحت عمارت را متر میکنند.
خوبی نمایشگاه- موزه تاریخ فرهنگ کودکی اما بیشتر این است که خاطرات را
زیرورو میکند. بعضی از غرفهها و اتاقها آنقدر زرقوبرق دارند که حواس
این بچههای درگیر با زندگی و کار را بربایند و بعضیجاها هم کار از دست
رفته. آنهایی که این موزه را راه انداختهاند، دنبال زندهنگهداشتن یک
فرهنگ تاریخی بودهاند که شانهبهشانه نسلها، بازی و بازیچه (عروسک) را
عجین زندگی بچههای ایران کرده و میکند و شاید هم سینهصافکردنی باشد
برای بازیهای رایانهای که کمکم دارد مغز میوهها را میجود و قورت
میدهد. در حین اینکه بچهها مبهوت چیزهای عجیبوغریبی هستند که در
اطرافشان میبینند، داستان این نمایشگاه- موزه هم رو میشود.
بعد از سومین
جشنواره بینالمللی بازی و اسباببازی در قزوین، دکتر مصطفی دهپهلوان که
آنزمان معاون اداره کل موزههای فرهنگی- اجتماعی دانشگاه تهران بود و از
فارغالتحصیلان رشته باستانشناسی، به این فکر افتاد که کودکان را وارد
موزهها کند و برای این کار، چه راهکاری بهتر از یک موزه- نمایشگاه از جنس
بازی و سرگرمی. حالا هم با مشارکت موسسه پژوهش تاریخ و ادبیات کودکان،
نمایشگاه و موزه فرهنگ و ادبیات دوران کودکی در باغ باصفای نگارستان افتتاح
شده و فعلا قرار است ششماه برای بازدید کودکان باز باشد. مکان نمایشگاه
از متعلقات دانشگاه تهران است اما بهجز این، هیچ کمک و حمایت خاصی در میان
نبوده و نیست. بچهها وارد تالارها میشوند؛ یکی بعد از دیگری.
رفتارشان
کمی تصنعی بهنظر میرسد و واکنشهایشان در برابر راهنمایان کمی از پیش فکر
شده. با این همه، در تالار «معین» میایستند به تماشای اسباببازیهای
عجیبوغریب که در عمرشان ندیدهاند. یکی میپرسد: «این واقعا ماشینه؟» و با
دستش به ماشینی حلبی در پشت ویترین اشاره میکند که اگرچه برای بچههای
امروزی نامعلوم است اما احتمالا اعیان قاجار از همینها میدادهاند دست
کاکلزریهایشان. ماشینهای بازی، انواع تیروکمانها و عروسکها یکطرف و
بازیهای فکری جالب و ندیده هم یکطرف دیگر. در انتها، تالار باغچهبان
قرار دارد. راهنما به بچهها چیزی نمیگوید اما کجا میشود از زندگی
معلمانه با بچهها حرف زد و نام باغچهبانها را قلم گرفت؟ تالار آنها پر
است از کتاب؛ آنطور که آرزوی خود آقا معلم بود؛ منتها کتابهای صوتی و
ابزارهای آموزشی ساخت دست خودش برای کودکانی که اختلال جسمی راه درس
خواندنشان را سد کرده بود.
اما کودکان کار مولوی را این چیزها از درس و
مدرسه نینداخته؛ آنچه آنها را روانه خیابان و مترو و کارگاهها کرده، غم
نان است و نمیگذارد که خیلی دقیق شوند در چیزی که فکر میکنند ربطی به
آنها ندارد. دیدن آنهمه ننو و لوازم خواب لوکس برای بچههای کار، لابد
غمانگیز است. شاید هم خودشان را تطبیق دادهاند با این شکافها. سالن
قاجاریه موزه اما این شکافها را فریاد میزد و بچهها ساکتتر و
حواسپرتتر گاه به بازوبندها و کلاههای ترمه مانکنهای داخل ویترین خیره
میشدند و گاه نگاهشان میرفت سمت نظرقربانیها و چشمزخمهایی که به
عروسکها وصل بود.
در ادامه مسیر اما نمایشگاه بیشتروبیشتر به موزهای بدل
میشد که قرار بود کار فرهنگی کند منتها نه برای کودکانی با سن و سال و
روحیاتی که در آن وارد شدهاند؛ یعنی کودکان کار خیابان مولوی. کمکم پای
نمایش فیلم وسط کشیده شد و بعد هم نشاندن بچهها در یک مکتبخانه
بازسازیشده اما اندکی باسمهای. بچههایی که فرزندان خلف نسل موبایل و
تبلت هستند، حالا بیآنکه درست بدانند چرا مجانی به دیدار این چیزهای
عجیبوغریب آمدهاند، نشستند پای درس ملای فرضی در مکتبخانه بزکشده و تازه
بعد از آن هم نوبت آموزش چاپ سنگی و عیدیکاری بود که خودش 10سالی عمر
برای آموزش میخواهد.
احترام سازندگان موزه به بزرگانی چون صمد بهرنگی،
پروین دولتآبادی و مهدی آذریزدی، در محوطه بیرونی طبقه دوم تالار
باغچهبان خودش را نشان داد؛ آنجا که دیوارها با شعرها و جملات این
نویسندگان پر شده بود اما توضیحات یکخطدرمیان و چشمهای بیعلاقه بچهها
کار خودش را کرد و نشد که هرکدامشان با نام یکی از این چهرهها از موزه
بیرون بروند. کمی جلوتر، دو ماکت از قصههای قدیمی انتظار بچهها را
میکشید با این موسیقی که «بیا بیا، بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا...».
بچهها با شنیدن این ترانه و رنگهای دکور، کمی لپهای سرمازدهشان گل
انداخت و حتی در بعضی از بیتها، مربیان موزه را هم همراهی کردند.
خودش
افتخاری بود که بالاخره در این سکانس دیدار، نصیب موزه شد. پایانبندی
ماجرا اما مثل همیشه اتفاق افتاد؛ دمبریده و نامعلوم. بچههایی که برای
دیدار از این نمایشگاه بلیت رایگان از طرف خیرین در اختیارشان گذاشته شده
بود، با کولههای آرم یک شرکت تولیدکننده لوازم الکترونیکی کرهای داخل
شدند، تغذیهای نوشجان کردند و بعد از یک راهپیمایی دوساعته در تالارها،
باغ نگارستان را ترک کردند به سمت همان امروز و فردای نامعلومی که دارند.
قرار بود موزه به آنها از روزگاران دور آموزش دهد، به آنها تاریخ عروسک و
ماشین اسباببازی را بگوید، بگوید که چطور آموزش به کودکان در طول این
سالها تغییر کرده و...
اما برای بچههایی که فردا دوباره به داخل کوپههای
مترو برمیگردند برای دستفروشی و تا به حال فرصت تحصیل پیدا نکردهاند؟ یا بچههایی که یکساعت خستگیدرکردن و ولچرخیدن برایشان میارزد به
ساعتها بازدید از موزه؟ کسی نمیداند. همه راضیاند؛ از تولیدکننده لوازم
خانگی کرهای تا مسوولان باغ نگارستان. شاید باید از صمد پرسید، شاید از
دولتآبادی و شاید هم باغچهبان که زندگیشان نفسبهنفس با بچهها بود و
حالا در موزه ساکن شدهاند.