
كاپيتاليسم مگزين/پيتر شيف
توافق زيادي ميان اقتصاددانان در اين باره وجود دارد كه اين جنگ دوم جهاني بود كه ركود بزرگ را به پايان برد، اما وقتي از آنها ميپرسند كه چرا امروزه جنگ در ديگر نقاط دنيا همان تاثير را به همراه ندارد، غالبا ادعا ميكنند كه اندازه و دامنه درگيريهاي كنوني آن قدر اندك است كه به لحاظ اقتصادي اهميتي ندارند.
ارقام مربوط به اثرات مخارج جنگي به راستي گيجكننده بود. از 1940 تا 1944 مخارج دولت فدرال بيش از شش برابر شد و از 5/9 ميليارد دلار به 72 ميليارد دلار رسيد. اين افزايش مخارج به بسط 75 ميليارد دلاري جيديپي اسمي آمريكا انجاميد و آن را از 101 ميليارد دلار در سال 1940 به 175 ميليارد دلار در 1944 رساند. به بيان ديگر فعاليتهاي جنگي مايه آن شد كه جيديپي آمريكا تنها ظرف چهار سال نزديك به 75 درصد رشد كند!
جنگ همچنين مشكلات ناشي از بيكاري مزمن را در آمريكا از ميان برد. در 1940 كه يازده سال از سقوط بورس سهام ميگذشت، بيكاري هنوز در نرخ 1/8 درصد مانده بود. در 1944 اين رقم به كمتر از 1 درصد كاهش يافت. جريان تازه تزريق مخارج دولتي و حضور افراد داراي سن كار در كشورهاي خارجي، زنان را در اندازههاي بيسابقهاي به درون بازار نيروي كار كشاند و به اين ترتيب توليد اقتصادي را به شدت افزايش داد. افزون بر آن مخارج دولتي روي تكنولوژيهاي دوره جنگ، پيشرفتهاي بسيار بزرگي را به بار آورد كه براي چند دهه بر توليد كالاهاي مصرفي اثر گذاشت.
با اين تفاسير، چرا آمريكا نبايد جنگ ساختگياي را با روسيه آغاز كند؟ هر دوي اين كشورها ميتوانند بلافاصله به اشتغال كامل دست يابند و بخشهاي توليد خاص خود را دوباره زنده كنند. ميتوانيم به جاي ساخت مهمات جنگي، همه انواع تفنگهاي رنگپاش و بمبهاي گندزا را بسازيم.
هنگامي كه طرح اين ارتشهاي جديد آماده شد و به خوبي با سلاحهاي بيخطر مجهز شدند، اين دو كشور ميتوانند بازيهاي جنگي پرهيجاني را به راه اندازند. شايد آمريكا بتواند دقيقا مانند آنچه در بازي «ريسك» اتفاق ميافتد، حملهاي را از زمين و دريا به كامچاتكا تدارك ببيند. با ادامه اين ويرانگريها، كمپانيهاي فيلمسازي پيكسار و جيمز كامرون را هم به ميدان ميآوريم.
اين جادوگران هاليوودي بيترديد ميتوانند با استفاده از پولهاي بيحدوحصر دولتي خرابيها و ويرانيهاي شبيهسازيشده چشمگيرتري را در قياس با آنچه در طول جنگ در بندر پرل يا در روز D-Day (6 ژوئن 1944) رخ داد، پديد آورند. اين تصاوير ميتواند از تلويزيون پخش شود و درآمد تبليغاتي آن مستقيما نصيب دولت گردد.
دامنه اين رقابت ميتواند گستردهتر شود، به گونهاي كه برنده اين شبهدرگيري با كشوري ديگر رودررو شود و جنگ ساختگي ديگري به راه افتد. اين محركها ميتوانند هميشه ادامه پيدا كنند. اگر آمريكا نتواند هيچ شريكي در عرصه بينالمللي براي شركت در اين جنگ بيابد، همواره ميتواند «جنگ داخلي» را بازتوليد كند.
اما تكرار تاثير جنگ جهاني دوم در شرايط امروزي به تلاشي حقيقتا بسيار بزرگ نياز دارد. بازتوليد افزايش شش برابري بودجه دولت فدرال كه در سالهاي آغازين دهه 1940 مشاهده شد، اكنون به بودجهاي تقريبا 20 تريليون دلاري خواهد انجاميد. اين برابر است با 67 هزار دلار براي هر مرد، زن و كودك در آمريكا. بيترديد رشد بسيار زياد جيديپي در اثر اين دست برنامههاي محرك، ركود به اصطلاح بزرگ را به سرعت به پايان ميبرد.
سوال بزرگ اين است كه هزينه اين كار را چگونه بايد پرداخت. آمريكا هزينه فعاليتهاي خود در جنگ دوم جهاني را عمدتا با افزايش مالياتها و استفاده از پساندازهاي شخصي آمريكاييها تامين كرد. امروز هيچ يك از اين ابزارها اصلا به آن اندازه كه در سال 1941 اميدبخش بودند، نويدبخش و مايه اميدواري نيستند.
فشارهاي مالياتي امروز بسيار بيشتر از دوره قبل از جنگ جهاني دوم است و از اين رو بالا بردن مالياتها در حال حاضر بسيار سختتر خواهد بود. «ماليات پيروزي» سال 1942، نرخهاي ماليات بر درآمد را يك باره بالا برد و براي نخستين بار در تاريخ آمريكا اين امكان را فراهم آورد كه مالياتها مستقيما از حقوقهاي دريافتي كارگران كسر شوند.
نخست قرار بود كه اين موارد افزايش مالياتها موقتي باشند، اما البته كه براي دورهاي بسيار طولانيتر پابرجا ماندهاند. بعيد است كه آمريكاييها مالياتهاي بالاتري را براي تامين مالي جنگي واقعي بپذيرند، چه رسد به آنكه قرار باشد مالياتهايشان براي پرداخت هزينههاي جنگي ساختگي به كار روند.
اين امر باعث ميشود كه گزينه استفاده از پساندازها نيز كه منبع عمده تامين مالي جنگ جهاني بود، كنار گذاشته شود. در خلال جنگ، آمريكاييها اوراق قرضه جنگي به ارزش تقريبي 186 ميليارد دلار خريدند. امروز آمريكا پسانداز لازم براي پرداخت مخارج جاري خود را ندارد، چه رسد به اينكه بخواهد اين مخارج را به گونهاي معنادار افزايش دهد. حتي اگر آمريكاييها بتوانند چينيها را قانع كنند كه 20 تريليون دلار به آنها وام دهند (علاوه بر 1 تريليون دلاري كه اكنون به چينيها بدهكارند)، چگونه ميتوانند اين بدهيهاي خود را بازپس دهند؟
اگر اين همه پوچ و نامعقول به نظر ميرسند، به اين دليل است كه واقعا پوچ و نامعقول هستند. جنگ راهي است بسيار خوب براي نابودي، اما راهي است وحشتناك براي رشد اقتصاد.
چيزي كه غالبا از نظر دور داشته ميشود، اين است كه جنگ موجد سختي و گرفتاري است، آن هم نه تنها براي كساني كه خشونتهاي آن را تحمل ميكنند. بله، توليد آمريكا در خلال جنگ جهاني دوم افزايش يافت، اما بخش بسيار كوچكي از اين افزايش توليد براي كسي غير از سربازان قابل استفاده بود. مصرفكنندگان نميتوانند از هواپيماي بمبافكن براي مسافرتهاي خانوادگي استفاده كنند.
هدف اقتصاد اين است كه استانداردهاي زندگي را بالا ببرد. در طول جنگ كه محصولات توليدي به جبههها فرستاده ميشدند، كالاهاي مصرفي در داخل اين كشور سهميهبندي شدند و استاندارد زندگي افت كرد. هر چند مشاهده نتايج آماري مخارج زمان جنگ ساده است، اما ديدن كاهش هزينههاي غيرنظامي كه اين امر را امكانپذير كرد، بسيار سختتر است.
حقيقت اين است كه فارغ از اينكه تصويري كه از طريق اين مخارج خلق ميكنيم چه قدر پرشكوه است، نميتوانيم به راحتي از بحران كنوني خارج شويم. حتي اگر اين مخارج را براي ايجاد زيرساختها صرف كنيم و نه براي جنگ، باز هم راهي براي تامين مالي آنها نداريم و هيچ تضميني وجود ندارد كه اقتصاد در نتيجه اين مخارج رشد كند.
آنچه كه آمريكا نياز دارد، پسانداز بيشتر، محيط كسبوكار آزادتر، توليد بيشتر و احياي رقابتپذيرياش در اقتصاد دنيا است. راه دستيابي به اين اهداف مخارج دولتي كمتر است، نه بيشتر.