
اينجا فكه است اما هيچ در كف ندارد. سرزمين نبرد تن با مين، تن با تانك، تن با نفربر، تن با رگبار و نبرد تن با رمل با تشنگي. اينجا فكه است و مثل هيج جاي ديگر نيست، فكه مثل هیچ جاي ديگرنیست! نه شلمچه، نه اروند، نه ماووت، نه مهران، نه طلائیه، نه خرمشهر...
فكه مثل هيج جاي ديگر نيست با قتلگاه و كانالهایش، با تپه ماهور و دشتهایش، با سینهای به وسعت میدانهای مینِ گسترده بر خاك سرخشاش، با دل شرحه شرحهاي به پهنای سیمهای خاردار، با روحي به لطافت ابرهای گریان در شب والفجر یك، كربلاي 5، با چشمانی به بصیرت دیدهبان خفته در خون.
فكه، خفته بر زیر گامهایی است كه رفتند و باز نیامدند. فكه، استوار ایستاده است، برتر از سنگرهای بتونی ضد آرپی جی دشمن.
و چه قلبهايي در والفجر یك از حركت باز ایستاد، در ارتفاع صد و چهل و سه شكست در میان كانال كمیل جا ماند و چه چشمهايي كه بر خاك فكه نگران ماند و چه بسیار كبوترهايي كه پر بسته در فكه از كانالها پر كشیدند.
از فكه، فقط باید به تصوير كشيد و بس.
فكه، سرهنگ عبيداوي و دو سربازش
وارد که میشوی، تا چشم کار میکند، رمل است و شن. به چشم نميآيد اما بهتر است بگوييم تا چشم كار ميكند مين است و مين. انواع مينها، اين را «سرهنگ عبيداوي» ميگويد. او كه خودش هست و فكه و دو سرباز كم حرف و بيصدا كه فقط و تند و تند براي ما آب ميآوردند.
نگاهي به دور دست ميكند، انگار فقط دوست دارد حرف بزند، انگار دلش گرفته است آهي ميكشد و ميگويد: «این روایت ساده و مختصری است از منطقه فکه، اينكه هي بياييم بگويم اينجا فلان عمليات بوده است و بچه ها هميشه در همه عمليات ها غالب بوده اند، نه اين طور هم نبوده، گاهي وقت ها هم مثل والفجر مقدماتي ما كامل شكست خورديم ميخواهيم از چيزهايي بگويم كه گوشهای از حقایق را به تصویر بکشد.»
قدم ميزند و ميگويد بياييد و ادامه مي دهد: «بچه ها در والفجر مقدماتي هشت تا چهارده کیلومتر، را در حالی با پای پیاده از میان رمل و ماسههای روان فکه گذشتند، که وزن تقریبی تجهیزاتی که در دست داشتند دوازده کیلو بود، تازه بعضیها هم مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پُل را نیز حمل کنند. این پُلها قرار بود روی کانالها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشکل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع. اصلاً عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین میگفتند عملیات موانع. هدف بچهها خط دشمن بود. مجموعهای از کانالها، سیمخاردارها و میدان مینها که گاهی عمق آن به چهار کیلومتر میرسید، بچهها یکی را که رد میکردند به دیگری میرسیدند. موانع معروف فکه هنوز زبانزد نیروهای عملیاتی است، کانالهایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیم خاردار، مین والمر و بشکههای پر از مواد آتش زا.»
وارد ميدان مين ميشود، پايش را روي سيم خاردارها ميگذارد كه يعني ما هم رد شيم. شك ميكنم، ميترسم، به او ميگويم اينجا امن است كه ميخواهيم بريم؟ به آرامي ميگويد: «من فقط ميگويم كه اتاق خودم امن است و ديگر جاها نميدانم اما بياييد.»
سيم خاردارها را رد ميكنيم، به دنبال جاي پاهاي سرهنگ در رملهاي ميگردم و پا در جا پاهاي او ميگذارم. ادامه ميدهد: «اين «والمر» است. خيلي بيرحم است، دشمن با هوشیاری مینها را زیر رمل و ماسهها کار گذاشته بود و چون بیشتر عملیاتها در شب انجام میگرفت، تا چند نفر روی مین پرپر نمیشدند، بقیه از وجود میدان مین باخبر نمیشدند. اکثر رزمندگان دشت فکه، نوجوانان و جوانانی بودند که عزم و اراده قویشان آنان را سدشکن کرده بود، حالات معنوی و روحی آنها به قدری بی نظیر بود که با اشتیاق برای عملیات آماده میشدند.»
از او ميپرسم چرا تاكنون اينجا پاكسازي نشده است، ميخندد و ميگويد: «آقايون دو تا نظريه دارند، يك سري ميگويند پاكسازي هزينههاي بسياري دارد و تعدد و گسترش مينها به نحوي است كه توان اين كار وجود ندارند و دليلي هم ندارد چرا كه براي امينت مرزهاي كشور نيز حتي لازم است. يكي سري ديگر هم ميگويند بايد پاكسازي شود تا بتوانيم از اين اراضي استفاده كنيم.»
چرا فکه را« قتلگاه » ميگويند؟!
نميدانم چرا سرهنگ عبيداوي و فكه و دو سربازش اين قدر سوالي هستند، يعني نميدانم چرا اينقدر سوال برايم ايجاد ميكنند. ميگويد ميداني چرا اينجا را قتلگاه ميگويند و خود جواب ميدهد كه :«يک سرزمـين پهنـــــاور از رمل و ماســـه، با چند تا تپه ماهـــور. نيروها بيــــن دو تپه پناه گرفته بودنـد که دشمن محاصره شــــان کرد. شيار پر از مــين والـمر بود و آتش دشمـــن هم تمامـي نداشـــت. بچــه ها سه روز مقاومت کردند، بدون آب در بدترين وضعيت تشنگي. و سر انجام قتل عام شدند.»
با فاصله از او حركت ميكنيم، به سمت ميني ميرم و كنار او مينشيند، ما ميايستيم، مطئمن و بلند ميگويد بياييد، اگر منفجر شود تا 15 متر همه ما ميميريم. شك بدي بود، به حركتمان ادامه ميدهيم. ميگويد: «اين جا همه جور ميني پيدا ميشود از والمر بيرحم گرفته است تا شيميايي، همين دو هفته پيش يكي از سربازهاي دزفولي با ميني كشته شد كه براي 50 سال قبل بود و شيميايي بود، اين چيز ها خيلي غريب است.»
ناگفتههاي فکه زياد است و يکي از آنها، نحوه شــهادت اسرا و مجروحين است. گروه تفـــــحص در فکه به سيمهاي تلفني رسيدند که از خاک بـــــيرون زده بود. رد سيــمها به يک دســــــته از شهدا ميرسد که که دســت و پايشان با همين سيمها بســـته شده بود، و ما چه ميدانــيم در حال احــــتزار زنده به گور شدن چه معني دارد... اين دسته از شهدا زنده به گور شده بودند.»
از گردان حنظله ميداني؟ سيـــــصد نفر در داخل يکي از کانالها محـــاصره شدند و با تشـــــــنگي مفرط، با آتش مستقيم دشــمن به شهادت رســــــيدند. در آن موقعيت عراقيها با بلندگو از بچهها ميخواستند که تسليم شوند، ولي در جواب با آخرين رمق صداي «الله اکبر» ميشنيدند.
فكه مقتل آويني
باز او روايت ميكند، فكه سرهنگ عبيداوي و دو سربازش. از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است، هــــمين فکه است که در عصر قحطي شهادت، دلبر آسماني ما را از زمين سست فکه به آسمان رفيع و مستحکم شهادت پرواز داد. او سيـــد مرتضي آوينـي بود، کســــــي که جداي از روايتهايش به فکه خدمت کرد و خداي فکه هم گوشه چشمي به سيد مرتضي گرداند.
فكه، سرهنگ عبيداوي و دو سربازت، رمل، خاك سرخ، قتلگاه، كانال، میدان مین، سیم خاردار حلقوی به عرض 6 متر، مواضع کمین، سیم خاردار معمولی، میدان مین با عمق زیاد، سیم خاردار حلقوی،کانال به عرض 3تا 4 متر،سیم خاردار حلقوی، میدان مین، سیم خاردار حلقوی، کانال دوم، سیم خاردار حلقوی، خط اول دشمن، خط دوم دشمن از ادراک شما عاجزم!