
«زنم از دست فامیلهایش عصبانی بود. یکی ازآنها او را به جشن دعوت نکرده بود و از همین موضوع بشدت عصبانی بود. من هم تصمیم گرفتم او را بیرون ببرم و با هم بگردیم.به همراه فرزند کوچکم و همسرم سوار موتور شدیم و به گردش رفتیم. آخر شب که به خانه برگشتیم زنم به خاطر دعوت نشدن به جشن همچنان عصبانی بود و با من سر ناسازگاری گذاشت. بعد هم آنقدر مرا عصبانی کرد که با دستهایم گلویش را فشار دادم تا اینکه مرد. اما فکر کردم خوابیده است و وقتی به سراغش رفتم متوجه شدم جان سپرده است.»